چگونه میتوان به ناباوری ادامه داد؛ وقتی فاصله ی درازی افتاده است... گریه های پیش از این نمیخواست به گریه های اکنون بپیوندد. فرصتی نمانده بود تا بدانم چرا و چقدر از تنهایی ام را گریسته ام؛ اما حقیقتا، زمان، که خیال میکردم مادرانه با من است، مبدا تمامی شکنجه هایم بود. من از گذران ِ عذاب ِ آن، به تفکیکی دائمی از خود شکل گرفتم.. مثل دو شب که دنبالهی هم نیست اما به ترتیب آمده، قرار گرفتم. بارها زمان در حین ِ شکنجه، خودش را هم زخم میزد. بار ها این لحظه را حس کردم که هرچه فریاد میزنم، صدا در گلویم حبس میماند. و حالا انتزاع ِ این صحنه را دارم نگاه میکنم: در همان نقطه که ایستاده ام مرا از همه چیز جدا میکنند، انتقال، نه از مکان ِ من و نه از مکان های دیگر، اما به طرز غریبی همه چیز و همگان دور میشوند. در این لحظه ی درماندهی تنهایی، میتوانم بیش از این از خود بیگانه بمانم؟ گمان میکنم میتوانم اما مطمئن نیستم. ادامه میدهم اما متزلزلام. که راه اگر سرانجامی داشت؛ مقدمه اینجا تمام میشد و روایتی آغاز. اما من از خود پرت شده ام و ارتفاع ِ به خود آمدن؛ ممتد و کشیده است. من راز ِ تصاعد را نمیدانم و دست و پایم زخمیاست. حواسم نیست به کدام سمت میروم، چرا که مسیر های طولانی، مهیای گمراهیاند، آن هم برای مجروحین.نیشگون ِ زمان در پهلویم فرو میرود. هنوز اینجا ایستاده ام، نگاه میکنم. او میآزارد و میگذرد. من طاقت آورده ام و از آن نمیگذرم.چگ
برچسب:
نویسنده: ابوالفضل حیدریان
تاريخ: جمعه
20 خرداد
1401 ساعت: 11:08